|
|

|
مردی برای تمام فصول
"مروری بر زندگی سیاسی استاد محمد کریم خلیلی"
منبع: جمهوری سکوت, صالح جهانگیر
پنج سال است که در میدان مرکزی شهرک نوساختهی امید
سبز، عکس رییسجمهور کرزی و دو معاونش: احمدضیا مسعود و محمد کریم خلیلی، در معرض
دید عابران و تماشاچیان و تفریحگران و پرسهزنندگان میدان قرار گرفته است. بار
آخر که در بحبوحهی تبلیغات انتخاباتی به شهرک رفتم تابلو تغییر کرده بود. در دومین
انتخابات ریاست جمهوری، احمد ضیا مسعود قرار است جایش را به مارشال فهیم بدهد و در
عکس نیز این اتفاق افتاده بود.به نظرم بی رحمانه و غیر اخلاقی آمد.سخنان هملت در
خاطرم زنده شد،آنگاه که به دنبال مرگ پدرش وازدواج زود هنگام مادرش با درد و دریغ
گفت: " آه چه شتاب تبهکارانه ای!چنین چالاک به بستری زنا کاری دویدن کار خوبی
نیست ". احمد ضیا مسعود هنوز معاون اول رییس جمهور و مرد شماره دوی کشور
است.ستردن چهره و تصویراو بدین زودی گونه ای زنا کاری سیاسی است.
|
به هر حال ،احمد ضیا مسعود، جای خود را به فهیم داده بود
و عکس کرزی هم نسبت به گذشته فرق کرده بود: قبلا با کلاه قرهقول بود و فعلاً با
دستار افغانی. اما، آقای خلیلی همچنان، همان آقای خلیلی بود. همان عینک، همان
عمامه، همان چپن، همان ژست آماده برای عکسگرفتن و همان لبخند نیمهشکفته بر لب که
همگی حکایت از جدیگرفتن زندگی و در عین حال یک نواختی کسالتبار آن دارد. رییسجمهور
به جای کلاه قرهقول دستار افغانی میپیچد، احمد ضیا مسعود، جایش را به مارشال فهیم
میدهد، اما آقای خلیلی بر همان مهر و نشان است که بود. بلافاصله عنوان نمایشنامهی
رابرت بالت به ذهنم رسید: «مردی برای تمام فصول».
نخستین بار این عنوان را آراسموس در مورد تامس مور به کار
برد و بعدها رابرت بالت نمایشنامهنویس معروف انگلیسی، نمایشنامهای با همین عنوان
در مورد مور پرداخت. با توجه به اینکه مور طلاق همسر شاه را تأیید نمیکرد و آنگاه
که اقتضای قدرت سخنگفتن بود او سکوت پیشه کرد، او حداقل در زندگی خود، مردی برای
تمام فصول نبود. اگر این عنوان دربارهی او درست باشد، به برکت مرگ تراژیک اوست که
او را به مرد جاودانه و برای تمام فصلها بدل کرد.
اما برخلاف مور، خلیلی هنرش در زندگی است نه در مرگ. زندگیاش
مهم است نه مرگش و در همین زندگی است که مردی برای تمام فصول است و نه پس از مرگ.
خوب است که بر زندگی او مروری کنیم:
خلیلی نه مانند سید جلال کریم، نابغه است که در جامعهی بیسواد
مثل افغانستان، نامش کافی باشد بیآنکه کسی اثری از نبوغ او ببیند؛ نه مانند شیخ
آصف عالم دین است که با لقب «آیت الله» همه را مرعوب و منکوب کند؛ نه مانند ربانی
و سیاف است که اقتدار مذهبی را دستمایهی مرجعیت اجتماعی کرده باشد؛ نه مانند حکمتیار
سمبل ناسیونالزم قومی است و نه چونان مجددی و گیلانی، صوفی و پیر طریقت و سالک راه
خدا. خلیلی نه نان نبوغ خود را میخورد، نه نان علم خود را و نه نان دین را؛ هرچند
گفته میشود که او نماز جعفر طیار میخواند، اما از سیر و سلوک نیز وی را بهرهای
حاصل نیست.
خلیلی به معنای واقعی کلمه یک سیاستمدار است. سیاست با
قدرت سر و کار دارد و قدرت با ثروت پیوند مییابد. و خلیلی کسی است که فرمول«
قدرت=ثروت و ثروت=قدرت »را کشف کرده است. و از همینجا است که خلیلی خود را به
چهرهی غیر قابل حذف بدل کرد و شد «مردی برای تمام فصول». خلیلی مردی برای تمام
فصول است؛ زیرا همیشه سود برده است و هیچگاه زیان نکرده است؛ همیشه با جریان بوده
است و هیچگاه بر ضد جریان نبوده است؛ همواره با برنده بوده است نه بازنده و به قول
خودش با «کاروان پیروز» همراه بوده است نه با اردوی شکست.
خلیلی در دوران سازمان نصر، در حد ریاست دفتر نمایندگی این
حزب در تهران عمل میکرد. او نه مستضعف منشی عرفانی و واعظی را داشت، نه کاریزمای
مزاری را و نه ریسک پذیری محقق را. از همان دوران او کمتر مجاهد و بیشتر دیپلمات
بود، کمتر در پی منافع خلق و بیشتر در پی منافع خویشتن بود؛ سازش را از جدل بیشتر
دوست میداشت و گامنهادن در مسیر احتیاط را بر ریسکپذیری ترجیح مینهاد، بیشتر
واقعگرا بود تا آرمانگرا و به اقتضای عقل معاش عمل میکرد نه بر پایهی احساسات
انقلابی. به همین جهت، او هیچ یک ازاعضآ خانواده و حتی بستگان دورش را دردوران
جهاد از دست نداد و هیچ زیان مالی و جانی تحمل نکرد و در واقع با سنگرجنگ بیگانه
بود و در عر صه دیپلماتیک فعال.
در آغاز تشکیل حزب وحدت، خلیلی استثنایی را در زندگی خود
شکل داد و مدت کوتاهی بر طبل مخالفت کوبید. اما «سازمان نصر نوین» او که یک چندی
از همراهی استاد عزیزالله شفق، خطیب انقلاب، نیز برخوردار بود، هیچگونه بار ایدئولوژیک
نداشت. او بر مبنای استراتژی عمل میکرد نه ایدئولوژی. او میپنداشت، حال که دیگران
یک دست شدهاند، شاید در جدایی سود بیشتر باشد. اما آقای خلیلی، آن مایه هوشیار
بود که سمت و سوی حوادث را حدس بزند و در جدایی خیری نبیند و خود را با جریان
همراه کند. از این رو، او بعد از چندی که نه افکار عمومی را مساعد کار خویش دید و
نه شرایط زمانه را بر وفق کردار خویش یافت و نه هم از سوی پیشاورنشینان امتیاز و
استقبالی را که انتظار میرفت دریافت کرد، بی سر و صدا دست از مخالفت کشید و با
امتیازاتی خود را با جریان همراه و همسو کرد.
حزب وحدت اما، کنفدراسیون از احزاب خرد و ریز بود و موقعیت
ها در آن تقسیم حزبی شده بود. لذا، بخت با خلیلی چندان یار نبود و او در موقعیت
چندان درخشانی قرار نداشت. با این حال، همزمان که جنگها شدت میگرفت، زمینه برای
چهرهنمایی آقای خلیلی نیز بیشتر فراهم میشد. در اجلاس مجاهدین در مکه او از حزب وحدت نمایندگی کرد و در اجلاس
صلح تهران او سرپرست هیئت شورای عالی هماهنگی بود. جانب دولت را در این نشست سید
حسین عالمی بلخی نمایندگی میکرد و شدت اختلافات تا جایی بود که دو هیئت هیچ گاه
نتوانستند که پشت یک میز بنشینند.
در اواسط سال 1373 اوضاع در کابل رو به پیچیدگی میرفت.
جنگهای قدرت ادامه داشت. جوانب درگیر از یافتن یک راه حل سیاسی آشکارا ناتوان
مانده بود و بیاعتمادیها لحظه به لحظه رو به افزایش بود. حزب وحدت که تاکنون در
برابر تهاجمات نظامی مقاومت کرده بود، اینک با تهدیدهای جدّی از درون مواجه بود و
عملا به سوی ازهمپاشی درونی حرکت میکرد. در 23 سنبله 1373، به دنبال کودتای
نافرجام شورای نظار به رهبری احمدشاه مسعود علیه حزب وحدت، حزب دچار بزرگترین انشعاب
تاریخ خود شد. به دنبال این کودتا بود که محمد اکبری، سید مصطفی کاظمی، آیت الله سید
ابوالحسن فاضل و حجه الاسلام سید رحمت الله مرتضوی، از چهرههای شناختهشدهی حزب
وحدت از حزب جدا شده به اردوی مسعود پیوست و بدین سان مجال مانور بیشتر برای آقای
خلیلی فراهم گردید . و سرانجام قتل عبدالعلی مزاری به دست طالبان، زمینه را برای
آقای خلیلی بیش از پیش مهیا کرد.
در ماه حمل 1374 شورای مرکزی حزب وحدت اسلامی افغانستان،
طی اجلاسی در مزار شریف آقای خلیلی را به عنوان دبیر کل جدید حزب وحدت تعیین کرد.
بدین ترتیب خلیلی نه تنها جانشین یک رهبر محبوب شد که عملا میراثدار عواطف و
احساسات و حسِ بیسابقهای از همدلی و همکاری هزارهها گردید. بر دوران رهبری آقای
خلیلی شبحی از مظلومیت و محبوبیت آقای مزاری سایه افکنده بود که کار را بر او آسان
می کرد. محبوبیت آقای مزاری برای خلیلی مشروعیت فراهم میکرد؛ او کمتر به نام
خودش و بیشتر به عنوان جانشین آقای مزاری احترام شده است. و مظلومیت آقای مزاری
برای او امکان بسیج نیرو و تهییج احساسات مهیا مینمود. بسیاری از هزارهها که در
کربلایی غرب کابل نرسیده بود و یا کوتاهی کرده بود، از توابین دشت کوفه شدند و از
ارزگان خاص تا قرهباغ، از کجران تا ناوهمیش، از سنگ تخت تا پسابند و از چارکنت و
شولگر تا دره صوف، بر دور خیمهی آقای خلیلی اجتماع کردند و عذاب وجدان نرفتن به
کابل و یا احساسات ناشی از شکست کابل را در رکاب آقای خلیلی در بامیان و یکاولنگ و
شبر و شس پل و شیخعلی فرونشاندند.
آقای خلیلی وارث یک مقاومت مظلوم شده بود که خود نقش
چندانی در آن نداشت و جانشین رهبری شده بود که محبوب زندگی کرده بود و مظلومانه
کشته شده بود. و در سایهی این محبوبیت و مظلومیت بود که آقای خلیلی مجال کارو تحکیم
موقعیت پیداکرد ودر این بستر آماده ای از ایثارو مقاومت و اشک وشهادت او به رشد و
موفقیت های طلایی دست پیدا نمود. بدین سان، دوران رهبری آقای خیلی هرچند خالی از
دشواری نبود، اما، باز هم او بر موجی از احساسات و همدلی سوار بود و همین موج
احساسات بود که آقای خلیلی را واداشت تا از ملاقات با نمایندهی ویژهی آیت الله
خامنهای، آقای شیخ حسن ابراهیمی، خودداری کند.
در بامیان آقای خلیلی، ذوق و سلیقهی یک قدرتمدار را از
خود به نمایش گذشت و تا حدی میتوان گفت مناطق هزارهجات را با مرکزیت بامیان به یک
امپراطوری کوچک مبدل کرد. در این دوران او رؤیاهای طلایی در سر میپخت و آیندهی
سرشار از شکوه و عظمت برای خود تخیل میکرد. طالعش فرخنده مینمود و اختر بخت خویش
را تابناک و درخشان میدید. اسباب شاهی را به کمال فراهم کرده بود: از سپاه و لشکر
تا شحنه و داروغه و از حاجب و دربان تا امام جمعه و شیخالاسلام و مسئول روابط
خارجی. به اشارت ناقلان و راویان آثار و اخبار آینده برهآهویی به خود اختصاص داده بود - معروف به
آهوی دبیر - که گویی نشانی بود از عظمت و شکوه آینده. و بدین سان شوق بیملال به
قدرت، هوشیاری او را اندکی به خرافات آلوده کرده و واقعبینی او را با آرزواندیشی درآمیخته بود.
آقای خلیلی در این دوران هرچند فاقد مدیریت و قاطعیت لازم
بود، اما به ظواهر و تشریفات توجه ویژه مبذول میکرد. در سفری که از بامیان به ایران
کرد، کوشید که نه در مقام معمولی لیدر یک حزب، بل در هیئت و موکب یک شاه هرچند
کوچک، ظاهر شود. مهاجرین در استقبال از او سنگ تمام گذاشت. با مقامات ارشد ایران،
از جمله رهبر و رییسجمهوری دیدارهای جداگانه کرد. سپس با قدری تشریفات کمتر به
عربستان سعودی و روسیه سفر کرد و آنگاه همانند یک امپراطور کوچک به بامیان بازگشت
و مورد استقبال رسمی قرار گرفت. وقتی که پای او به فرودگاه خاکی بامیان رسید، مشتی
خاک از زمین برگرفت، بر دیده مالید و بر آن بوسه زد. این عمل تنها نمادی از وفاداری
به خاک بامیان نبود، بلکه گونهی تشبّه به شاهان و امپراطوران قدیم نیز بود و
معلوم بود که آقای خلیلی خود را در هیئت یک پادشاهِ البته نه چندان با برگ و نوا، احساس
میکند.
در این دوران، قربان علی عرفانی از بامیان و حاجی محمد
محقق از مزار رقابتهای پیدا و پنهانی با آقای خلیلی داشتند. اما، ستارهی او
آشکارا غالب بود. افکار عمومی و مخصوصاً ذهنیت اقشار تحصیلکرده، هیچگونه اختلاف و
رقابت را برنمیتافت و نه تنها هرگونه مخالفت جدید را خفه و خنثی میکرد، بلکه طیفی
از طلّاب جوان و محصلین و کارگران، مخالفین سابق را نیز منزوی کرده بود. حمله بر آیت
الله سید ابوالحسن فاضل در یک مسجد در قم، با شدت و خشونت کاملا قابل پیشبینی از
سوی مأموران انتظامی ایران، نشان میدهد که مخالفت با آقای خلیلی در آن روزها، کار
فوقالعاده دشوار و پرهزینه بوده است. به هر حال، در دوران بامیان آقای خلیلی طعم
قدرت را چشید. احساسات زیادی برای او ابراز شد. فداکاری و ایثارگری فراوان دید.
مدحها و ستایشهای بسیار شنید و در واقع عملاً احساس رهبری کرد و لقب «مقام معظم
رهبری» دریافت نمود. دوران بامیان سکویی بود برای پرشها و جهشهای بعدی آقای خلیلی.
در دوران بعد از طالبان نیز آقای خلیلی هوشیاری و واقعبینی
لازم را از خود نشان داد و کوشید که خود را با جامعهی جهانی و سیاستهای جدید
سازگار کند. محمد محقق که در اجلاس بن به حیث یکی از جوانب عمده، معاون رییسجمهور
برگزیده شده بود، بعد از لویهجرگهی اضطراری، مقامش را به آقای خلیلی داد . و بدین
ترتیب خلیلی شریک رسمی گلیم قدرت شد. دو سال دوران انتقال را او معاون دوم بود، در
حالی که در طرف راست حامد کرزی محمد قسیم فهیم مینشست. در انتخابات ریاستجمهوری
سال 1383 فهیم از کارت حامد کرزی حذف شد و احمد ضیا مسعود چهرهی گمنام و نه چندان
شناخته شده، به جای او در سمت راست آقای کرزی جای گرفت. چهار سال گذشته حوادث زیادی
صورت گرفت که میتوانست باعث رنجش معاونان رییسجمهور شود. احمد ضیا قربانی
جدالهای قدرت و موضعگیری های سیاسی شد و اینک جای خود را دوباره به فهیم داده است.
اما آقای خلیلی هیچگاه ریسک نکرد و بیرون از منطق و مقتضای قدرت عمل ننمود. با
احتیاط و دست به عصا راه رفت و حتی در ماجرای تلخ کوچیها نیز با آرامش و لبخند
برخورد کرد و اگر دردی هم از این حادثه در دل داشت، نه اخمی بر چهره ظاهر کرد و نه
آخی بر زبان جاری نمود. به همین دلیل است که با اینکه طرف راست کرزی سه بار تغییر
کرده است، آقای خلیلی در طرف چپ ثابت و استوار است.
آقای خلیلی بیش از هر آدم دیگر به منطق سیاست نزدیک
است و به مقتضای آن عمل میکند. خلیلی یک سیاستمدار است. نان تدبیر و درایت خود را
در دنیای سیاست میخورد. پیروزی در دنیای سیاست به معنای کردن کارهای خوب و گرفتن
موضعهای احساسی و عامهپسند نیست، بلکه پیروزی در دنیای سیاست به معنای بودن در این
دنیاست. آنکه کار خوب میکند و از صحنه میرود، شکست خورده است. آنکه کار بد میکند
و یا هیچ کار نمیکند، اما در صحنه میماند پیروز است. صحنهی سیاست عوض میگردد و
سازهای سیاسی هربار از نو کوک میشود؛ اما حجه الاسلام استاد محمد کریم خلیلی
معاون رییسجمهور و رهبر حزب وحدت اسلامی افغانستان، همیشه در صحنه است و با هر
سازی در دنیای سیاست هماهنگ. اینک او، هرچند چشمان کم سو و قلب بیمار دارد، اما
بازهم آمادگی می گیرد تا برای پنج سال دیگر به چهره ثابت کرسی دست چپ حامد کرزی
بدل شود. به راستی که او مردی است برای تمام فصول.و السلام
|