|
عبدالشکور
نظری
مجال ماه
تقسیم
کن زمین و زمان را وماه را
آیینه،
آب، پنجره را و نگاه را
ما
از تبار آینه های شکسته ایم
تکثیر
گشته در خودمانیم آه را
ای
سرنوشت گمشده در معبر فصول!
ترسیم
کن برای من خسته راه را
بی
تو، غروب سهم من از آسمان شده ست
لبریز
از غمان توام هرچه چاه را
وقتی
که هرچه آینگی جرم می شود
تعریف
کن، دوباره ، صواب و گناه را
ا
ز رنگها، جهان نوی کن بنا، بیا !
از
من بگیر، چشم سفید و سیاه را
بی
تو، ببین که فرصت لبخند و شعر نیست!
تقسیم کن، مجال شکوفای ماه را |